برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
من فقط یک آدم عادی بودم، زندگی کسالتبار و بیاهمیتی را به عنوان ویراستار سپری میکردم. اما وقتی یک نویسنده دیوانه من را کشته است چون رمانش را در یک مسابقه نوشتن رد کردم، چشمانم را در دنیای فانتزی مدرن باز کردم. «هوم؟ صبر کن، این دنیا…» اما سرنوشت، که یک دختر کوچک پرحرف و مزاحم است، شوخی پیچیدهای با من کرد. من دوباره در همان رمانی زنده شدم که برای جایزه مسابقه رد کرده بودم، نوشته همان نویسندهای که مرا برایش کشته بود. نه تنها این، بلکه در قالب یک نجیبزاده طرد شده به نام لوکاس مونینگاستار reincarnate شدم. لوکاس یک شخصیت کماهمیت منفی در رمان بود که به عنوان یک سنگبنای برای قهرمان و متحدانش عمل میکرد. آهه... از بین تمام افراد، باید دوباره به عنوان کسی زاده میشدم که بیشترین نفرت را در حال حاضر در داستان از طرف شخصیتهای اصلی داشت؟ ب-اما، با دانشی که از آینده دارم و درک از شخصیتهای اصلی، حداقل میتوانم زندگی راحتی داشته باشم! درسته...؟ «آره، میتونم با این کار کنم!» یا اینطور فکر میکردم تا اینکه به پایانهای داستان فکر کردم. این دنیا سرنوشتش نابودی است! و خیلی زود شروع کردم به درک اینکه شاید رمان و دنیایی که در آن transmigrate شدهام، به اندازهای که اول فکر میکردم، شبیه هم نباشند...
413 چپتر • صفحه 1 از 42