Shadow Slave
نویسنده: Guiltythree
سانی که در فقر بزرگ شده بود، هرگز انتظار چیز خوبی از زندگی نداشت، اما حتی او هم تصور نمیکرد که توسط جادوگر کابوس انتخاب شود و یکی از بیدارشدگان شود— گروهی نخبه از افراد با قدرتهای فراطبیعی. او به دنیای جادویی و ویران شدهای منتقل شد و خود را در مقابل هیولاهای ترسناک— و دیگر بیدارشدگان— در نبردی مرگبار برای بقا یافت. بدتر از همه، قدرت الهی که دریافت کرده بود، تصادفاً دارای عارضهای کوچک اما بالقوه کشنده بود…
محبوبترینها
پربازدیدترینها
بهروزرسانیهای اخیر
منهوا
تمام رمانها
Shadow Slave
Guiltythree
سانی که در فقر بزرگ شده بود، هرگز انتظار چیز خوبی از زندگی نداشت، اما حتی او هم تصور نمیکرد که توسط جادوگر کابوس انتخاب شود و یکی از بیدارشدگان شود— گروهی نخبه از افراد با قدرتهای فراطبیعی. او به دنیای جادویی و ویران شدهای منتقل شد و خود را در مقابل هیولاهای ترسناک— و دیگر بیدارشدگان— در نبردی مرگبار برای بقا یافت. بدتر از همه، قدرت الهی که دریافت کرده بود، تصادفاً دارای عارضهای کوچک اما بالقوه کشنده بود…
Reverend Insanity
Gu Zhen Ren
انسانها به دهها هزار شکل باهوش هستند، گو عصارههای حقیقی تصفیهشده آسمان و زمیناند. سه معبد بیانصافاند، شیطان دوباره زاده میشود. روزهای گذشته فقط یک رؤیای قدیمیاند، نامی یکسان از نو ساخته میشود. داستان یک مسافر زمان که بارها و بارها دوباره متولد میشود. دنیایی منحصربهفرد که در آن گو رشد میکند، پرورش مییابد و استفاده میشود. سیکادای بهار و پاییز، گوی مهتاب زهرآگین، حشره شراب، حشره نور طلایی فراگیر، گوی موی سیاه باریک، گوی امید… و یک دیو بزرگ جهان که دقیقاً هر آنچه دلش بخواهد انجام میدهد! —*گو (蛊) در فرهنگهای مختلف جنوب چین به سم اشاره داشت و در فولکلور، ارواح گو میتوانستند به انواع موجودات تبدیل شوند.
Lord of the Mysteries
Cuttlefish That Loves Diving
در امواج بخار و ماشینآلات، چه کسی میتواند به فراطبیعی دست یابد؟ در مههای تاریخ و تاریکی، چه کسی زمزمه میکرد؟ من از قلمرو اسرار بیدار شدم و چشمانم را به روی جهان گشودم. سلاحهای گرم، توپها، کشتیهای جنگی، کشتیهای هوایی و ماشینهای تفاضلی. معجونها، پیشگویی، نفرینها، مرد حلقآویز و آثار مُهرومومشده… نورها به روشنی میدرخشیدند، اما اسرار جهان هرگز دور نبودند. این افسانهای بود از «ابله».
A Regressor’s Tale of Cultivation
Tremendous
در راه شرکت در یک کارگاه شرکت، در حالی که هنوز در ماشین بودیم، وارد دنیای مکتشفان جاودان شدیم. کسانی که ریشههای روحانی و تواناییهای منحصر به فرد داشتند، همگی فراخوانده شدند تا به شاخههای تمرین و پرورش بپیوندند و زندگیای شکوفا داشته باشند. اما من، نه ریشههای روحانی داشتم و نه تواناییهای خاص، و به عنوان یک انسان عادی به زندگی ادامه دادم و ۵۰ سال عمرم را پذیرفتم تا مرگم فرا برسد. این چیزی بود که فکر میکردم. تا اینکه به گذشته بازگشتم.
Kill the Sun
Warmaisach
زمین، هزاران سال پس از آخرالزمان. فناوریها و پیشرفتهای بیشماری با گذر زمان از بین رفته بودند؛ زمانی که «اسپکترها»، موجوداتی هولناک با قدرتهای ترسناک، ظاهر شدند و جهان را نابود کردند. در طول هزاران سال بعد، بشریت بارها تلاش کرد خود را از نو بسازد، اما هر بار دوباره نابود شد. هیچکس گذشته را به یاد نمیآورد. هیچکس به خاطر ندارد که انسانها روزی چه دستاوردهایی داشتهاند. اکنون همه در جهانی زندگی میکنند که اسپکترها بر آن فرمانروایی میکنند. ——— پسری که دچار فراموشی شده بود، در میانهی «درگز» بیدار شد؛ بدترین بخش شهر «کریمسون فانگس». پسر بزرگ میشود و سرانجام آنقدر قوی میشود که بتواند در آزمون یکی از معتبرترین مشاغل موجود قبول شود: «استخراجکنندهی زفیـکس»، کسی که میتواند قدرتهای اسپکترها را برداشت کند. اما متأسفانه، او در گذشته از یک اسپکتر قدرتی به دست آورده بود و همین باعث میشد برای این شغل واجد شرایط نباشد. اما بعد، مردی مرموز به دیدنش میآید. و سرانجام، بخت به او رو میکند.
Omniscient Reader's Viewpoint
Sing-shong
فقط من پایان این جهان را میدانم. روزی شخصیت اصلی ما خود را در دنیای وبرمان مورد علاقهاش گرفتار میبیند. برای زنده ماندن چه میکند؟ این دنیایی است که فاجعه آن را فرا گرفته و خطر در همه جا کمین کرده است. برتری او؟ او طرح داستان را تا انتها میداند. چون تنها خوانندهای بود که تا آخر با آن ماند. داستان او را بخوانید تا ببینید چگونه زنده میماند!
Young Master's PoV: Woke Up As A Villain In A Game One Day
The_One_Who_Was
حالا میبینی؟" او با عصبانیت و ناامیدی فریاد زد. "نمیتونی اسکرینتها رو فریب بدی! اونها هوشمندترین موجودات در هر دو جهان هستند." "درست میگویی،" من با صدای گرفته و نگاه از هم گسیخته گفتم، "اشتباهی کردم. خیلی مغرور بودم که فکر میکردم یک انسان معمولی مثل من میتواند آنها را فریب دهد." —بوم!! "هییک! چ-چی بود اون؟" "هوم؟ مطمئن نیستم. شاید بهتره برو و از هوشمندترین موجودات در هر دو جهان بپرسی. اوه، صبر کن، تو نمیتونی، من همهشون رو کشتم." ____ نام من سمایل کایزر تئوسبین است. در آخرین روز دبیرستان، با پسری که قبلاً اذیتش میکردم، دعوا کردم. این یک درگیری بیفایده و احمقانه بود، و در حین آن، من لیز خوردم و سرم به سنگ خورد. همانجا بود که خاطرات به سرعت در ذهنم جاری شد - خاطرات زندگی دیگری، دنیای متفاوتی. ناگهان، همه چیز به شکل پیچیدهای منطقی به نظر رسید. دو چیز را فهمیدم. اول، من در یک بازی قرار داشتم که در زندگی قبلیام بازی میکردم. دوم، من یک شرور بودم. یک شرور! نه نوع جذاب و مرموز، بلکه. نه، سرنوشت من این بود که دستکاری شوم و به مرگ سگمانند بمیرم! من بدترین نوع کلیشه بودم: یک جوان ناپسند، privileged، و آزاردهنده. نوعی که در داستانهای فانتزی ضعیف نوشته شده پیدا میشود. نوعی که همه از آن متنفرند — یک بچه مغرور از خانوادهای اشرافی قدرتمند که فکر میکند مالک جهان است فقط چون با قاشق نقرهای به دنیا آمده است. میدانی چه؟ همان کسی که قهرمان برای اثبات ارزشش او را به خاک میکوبد. بله، من همان فرد بودم. و قهرمان؟ قهرمان همان پسری بود که همیشه اذیتش میکردم. همان کسی که با او دعوا کردم. او قرار بود ناجی این جهان لعنتی باشد. دنیایی که در آستانه نابودی قرار داشت، درگیر جنگها، بلاها و آیندهای تاریک که فقط من میدانستم. و در پایان همه اینها، آخرین دشمن بازی، رئیس شکستناپذیر... پادشاه روح، در انتظار بود. اما آیا اصلاً میتوانستم به پایان برسم؟ آیا میتوانستم در بازی پیروز شوم جایی که شکست تنها قطعی بود؟ بازیای که حالا واقعیت من شده بود! "آه، بیخیال." نمیدانستم آیا میتوانم، اما مطمئناً قصد داشتم تلاش کنم. اخاذی از شخصیتهای فرعی، دستکاری شخصیتهای اصلی، پیچاندن داستان به نفع خودم، دزدیدن آیتمهای تقلب قهرمان، کشتن شرورها قبل از اینکه تهدید شوند - هیچ چیزی برایم پایینتر نبود. آیا شخصیتهای اصلی تحت تأثیر قرار میگرفتند؟ چه اهمیتی دارد! داستان تغییر میکرد؟ حتی بهتر! تنها چیزی که برایم مهم بود، من بودم — بقا، زندگی، انتخابهایم. "این زندگی را بدون پشیمانی خواهم گذراند." ... اما همانطور که زودتر فهمیدم، سرنوشت به آسانی تغییر نمیکند. و قیمت تغییر سرنوشت، سنگین بود.
The Author's POV
Entrail_JI
شخصیتی که جهان حول او میچرخد. کسی که تمام رقبا را شکست میدهد و در نهایت دختر زیبا را به دست میآورد. تنها موجودیتی که تمام شرورها از آن میترسند. همان قهرمان است. اما من چه؟ من، نویسندهای شکستخورده که در طول عمرش تنها یک موفقیت داشت، دوباره در رمان مردهام متولد شدهام. «همین است» فکر کردم، در حالی که مشت محکم به هم فشرده بودم. آیا همین الان در رمان خودم دوباره متولد شدهام؟ آیا این جایی است که در یک رمان متولد میشوم و قهرمان میشوم؟ نه. متأسفانه این نوع رمان نیست، چون من به عنوان یک فرد معمولی دوباره زنده شدهام. جهان حول من نمیچرخد. دخترها به سمت من هجوم نمیآورند. آیتمهای تقلبی سراغ من نمیآیند. «آه» نفس عمیقی کشیدم. «خدا رو شکر، من قهرمان نیستم» با شادی فریاد زدم و اشک از چشمانم جاری شد. صبر کن، میخواهی بدانی چرا نمیخواهم قهرمان باشم؟ فراموش کردم مهمترین چیزی را که هنگام توصیف قهرمان باید ذکر میکردم، بگویم. آن چیزی است... آنها آهنربای بلا هستند. من همین حالا مردهام. اگر چیزی از آن یاد گرفتم، این است که واقعاً تجربه خوشایندی نیست. اگر ممکن است، دوست دارم عمر طولانی و ثابتی داشته باشم. ممنونم، هر کسی که من را دوباره زنده کرده است. بعداً از این کلمات پشیمان خواهم شد... ***تذکر خواننده: در این داستان دو شخصیت اصلی وجود دارد. ۱. شخصیت اصلی اولیه رمان ۲. نویسندهای که در رمان متولد میشود در ابتدا، نویسنده نقش یک شخصیت فرعی بدون هیچ آرزویی جز صبر کردن آرام برای پایان داستان را بازی میکند. او تقریباً مانند یک نگهبان است که بر خط داستان نظارت دارد، اما این فقط در حدود ۴۰ فصل اول است، چون به زودی بدون اینکه بخواهد، وارد خط داستان میشود. شخصیت اصلی ممکن است در ابتدا کسی به نظر برسد که هیچ آرزویی ندارد، اما با پیشرفت داستان، این وضعیت تغییر میکند. همچنین، ممکن است در ابتدای رمان (حداقل در ۳۰ فصل اول) کمی اطلاعات بیپایان داده شود، اما در فصول بعدی نباید این کار تکرار شود. خب... چون نویسندهای تازهکار هستم، ممکن است دوباره این کار را انجام دهم. اگر این کار را کردم، لطفاً مرا نقد کنید و سرزنشم کنید. اگر سرزنشم نکنید، چگونه میخواهم داستان را بهتر کنم؟ چیزی که در نوشتن رمانهای وب عالی است این است که واقعاً میتوانم نظرات و پیشنهادات شما را بشنوم. شما هم به اندازه من در این داستان سرمایهگذاری کردهاید، پس لطفاً کمک کنید. خوب... اگر لطف کنید و نمره یک ستاره ندهید، ممنون میشوم... البته نمیتوانم جلوی شما را بگیرم. همچنین، بله، این رمان از «تِ نِ» (اضافی رمان) الهام گرفته است، ممکن است در ابتدای داستان شباهتهای زیادی ببینید، اما در فصول آینده تفاوتها شروع به آشکار شدن میکنند. امیدوارم بتوانید ادامه دهید و همراه من بمانید. همچنین، این را نخوانید و انتظار نداشته باشید که این داستان همانند «تِ نِ» باشد. در واقع، این دو را مقایسه نکنید، چون اگر این کار را کنید، نقصهای این کتاب بیشتر مشخص میشود و تجربه کلی را خراب میکند.
The Mirror Legacy
Ji Yueren
در آنجا، خانوادهای کوچک از روستایی کوچک کنار رود میچه، آیینهای کوچک را برمیداشتند و به آموزشهای باستانی راههای جاودانگی دست مییافتند، و طلوع فصلی نو و باشکوه را نوید میدادند. ... پیام از مترجم: سلام، من کراو هستم، مترجم رمان «میراث آیینه». خوشحالم که فرصت ترجمه یکی از ده کتاب برتر سایت قیادیان را دارم. این شاید نوعی رمان ژانر سینشیای متفاوت باشد که در نوع خود منحصر به فرد است. به جای دنبال کردن یک شخصیت اصلی در طول داستان، در این رمان شخصیتهای اصلی وجود ندارند، یا شاید همه شخصیتها اصلی باشند. در نهایت، تمرکز داستان بر روی شخصیتها است نه تمرینات و توسعههای فکری. اگر بخواهم توصیف کنم این رمان شبیه چه چیزی است… باید بگویم یک چالش میراث در بازی سیمز ۴ است، اما در دنیای فانتزی شرقی قرار دارد. اگر از تماشای نسلهای یک خانواده که خود را ساخته و رشد میکنند لذت میبرید و از کتابهایی با شخصیتهای خوب خوشحال میشوید، پس این رمان مناسب شماست. داستان در ابتدای کار آرام پیش میرود، بنابراین خواندن آن قبل از خواب یا در یک بعدازظهر کسلکننده در کافیشاپ با فنجان چای در دست، گزینهای عالی است. (شاید نیاز باشد یک جعبه دستمال کاغذی برای اشکهایتان کنار بگذارید، همین بس است که بگویم.) داستان با مردی به نام لو جیانگشیان شروع میشود که پس از بیدار ماندن تا دیر وقت برای کار، درگذشت. او به جای انسان، به عنوان آیینهای شکسته، مسافر زمان شد! وقتی فهمید میتواند از نور ماه انرژی جذب کند و قدرت بگیرد، تصمیم گرفت راههایی برای بازسازی بدن آیینهاش و کشف منشأ آن بیابد. بعدها توسط لی شیانپینگ، نوجوانی از خانوادهای کشاورز و متواضع، پیدا شد که به زودی متوجه شد شیء مرموزی که یافتهاند میتواند انسانهای معمولی را به جاودانان تبدیل کند. با داشتن چنین شیء قدرتمندی در خانهشان، ترس داشتند که فاجعهای بر خانوادهشان وارد شود. تنها کاری که میتوانستند بکنند، این بود که قدرتمند شوند تا راز و خانوادهشان را محافظت کنند!
Horror Game Developer: My games aren't that scary!
Entrail_JI
من از ترس متنفرم. از صداهای خزی قدمهایی که پشت سرم میدوند گرفته تا نجواهای نرم و در عین حال نگرانکننده و سرد که دور گوشم میپیچند... همه چیز را دوست ندارم. از آن متنفرم. آنقدر که هر وقت به یک حد خاص میرسم، شروع میکنم به بالا آوردن. و با این حال، من توسعهدهنده بازیهای ترسناک هستم. یک توسعهدهنده بیکیفیت در واقع. بنابراین، با توجه به ناتوانیام، تصمیم گرفتم کنار بگذارم. اما،... [تبریک میگویم، شما برای سیستم توسعهدهنده بازی ترسناک انتخاب شدهاید!] نه، نمیخواهم. بگذارید کنار بروم. ※ یادداشت: ممکن است جهان شما تغییراتی را تجربه کند. اما نگران نباشید! این بخشی از بازی است! *** داستانی الهامگرفته از SCP با چرخشی خاص!
The Legendary Mechanic
Chocolion
چه کار میکنی وقتی بیدار میشوی و خودت را درون همان بازیای مییابی که عاشقش هستی؟ چه کار میکنی وقتی متوجه میشوی نه تنها یک NPC شدهای، بلکه به زمان قبل از راهاندازی بازی نیز بازگردانده شدهای؟ چه اتفاقی میافتد وقتی دو واقعیت قهرمان ما همزمان شوند؟ هان شیائو قبل از مهاجرتش یک سطحبالا و حرفهای در بازی بود. با استفاده از دانش زندگی قبلیاش، هان شیائو در حالی که برای ورود بازیکنان آماده میشود، در سراسر جهان میدرخشد. این قطعاً یک رمان مهاجرت عادی نیست.
Who Let Him Cultivate?!
The Whitest Crow
روز بعد، لو یانگ، شمشیرایمان، با عصبانیت در مصاحبه با خبرنگار گفت: «بارها تأکید میکنم، من کسی هستم که نگرش دنیای تمرین را تحریف کردم.» این خبر را برای شما از روزنامه «روزنامه تمرین» گزارش میکنم.