برای تغییر وضعیت، روی دکمه وضعیت کلیک کنید.
در میان جنگلی ویرانشده، که حاصل نبرد میان قدرتمندترین موجودات بود, پیکر مردی روی زمین افتاده بود؛ او را «شریرترین شرور»، بدترین انسانی که تاکنون زاده شده بود، مینامیدند. بدنش پر از زخم بود و نیزهای قلبش را شکافته بود، اما حتی در واپسین لحظاتش نیز آرام و خونسرد بود، با همان چهرهٔ سرد همیشگی؛ تنها چیزی که در ذهنش میگذشت این بود: «ببخش… نتوانستم به وعدهام عمل کنم.» چشمانش را بست، آماده برای آغاز خوابی ابدی در تاریکی. ناگهان نوری آبی پدیدار شد با متنی باستانی: «میخواهی زمان را به عقب برگردانی، فرزندم؟» او خندهای کرد و گفت: بله.
453 چپتر • صفحه 1 از 46